بردیابردیا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

برديا ، معجزه ای از خدا

منم بردیا عشق باباش

سلام دوستان. اسم من بردیا هست. پریروز که بیست و هفتم بود، هشت ماهه شدم. دیگه بزرگ شدم. بابا و مامانم رو از دور میشناسم. هر وقت بابام از سرکار میاد خونه خودم رو براش خیلی لوس میکنم چون اون خنده های منو خیلی دوست داره. آقا منم یه خنده و دو خنده نه، اینقدر براش میخندم که اشک چشماش در میاد و منو بغل میکنه و تا نیم ساعت میگردونتم و خلاصه کلی حال می کنم. مامان هم خیلی منو دوست داره، این روزها چون تازه غذاخور شدم، همچین میره تو آشپزخونه برای من حریره بادوم و فرنی و سوپ و پوره درست میکنه که بنده خدا یادش میره که معده من اندازه مشت گره کرده کوچیکم هم نیست. منم که میدونم چیکار کنم ، اول یه کم ناز و عشوه میام و دل خودمو به هم میزنم و قیافمو یه جوری میگ...
8 آذر 1392

پیشی من

این منم با عروسکام اون گربه رو خیلی دوست دارم روزا همش با اون بازی می کنم البته بگم با دمش همش دمشو می خورم مامان هم هر چی میگه بردیا گربه که خوردنی نیست من بازم گوش نمیدم نمی دونم چرا اینقدر این گربه به دهنم مزه کرده؟ ...
5 آذر 1392

تماشا کردن تلویزیون

سلام خاله سعیده مرسی که برام نظر دادی امیر علی خوبه؟سلام منو بهش برسون منو ببین چطوری تلویزیون نگاه می کنم . با چه ولعی! چطور آب دهنم میاد آخه فکر می کنم خوردنیه نه دیدنی . نظر تو چیه؟ خوب امیرعلی چیکار می کنه مثل من تلویزیون و موسیقی دوست داره؟ راستی وب لاگش هم دیدم عکساش خوشکل بود ماشاالله مرد شده. بازم برام نظر بده و مطلب بنویس خوشحال میشم حداقل اینجوری من و مامانم با تو و امیرعلی ارتباط داریم. امیر علی رو ببوس  ...
5 آذر 1392

دستهای کوچک من

خاله هاجر این عکس دستهای کوچک من تو دستهای توست بعد از یک ماه که از بیمارستان مرخص شدم خونه آقاجون گرفتیم یادته خاله جون تو هم همیشه مثل مامان و بابا دستهامو رها نکن و همیشه کنارم باش چون منم تو رو خیلی دوست دارم.  ...
5 آذر 1392

اینم وسیله نقلیه منه.قابل نداره.

این عکسو یه هفته پیش مامان و بابا ازم گرفتن .این اولین باری بود که میتونستم سوار روروک بشم.از این به بعد روزی یه ساعت تمرین دارم.بابام سوارم میکنه و آموزشهای لازم رو بهم میده.راستی ترمز نداره.برو کنار...!!! ...
29 آبان 1392
1