منم بردیا عشق باباش
سلام دوستان. اسم من بردیا هست. پریروز که بیست و هفتم بود، هشت ماهه شدم. دیگه بزرگ شدم. بابا و مامانم رو از دور میشناسم. هر وقت بابام از سرکار میاد خونه خودم رو براش خیلی لوس میکنم چون اون خنده های منو خیلی دوست داره. آقا منم یه خنده و دو خنده نه، اینقدر براش میخندم که اشک چشماش در میاد و منو بغل میکنه و تا نیم ساعت میگردونتم و خلاصه کلی حال می کنم. مامان هم خیلی منو دوست داره، این روزها چون تازه غذاخور شدم، همچین میره تو آشپزخونه برای من حریره بادوم و فرنی و سوپ و پوره درست میکنه که بنده خدا یادش میره که معده من اندازه مشت گره کرده کوچیکم هم نیست. منم که میدونم چیکار کنم ، اول یه کم ناز و عشوه میام و دل خودمو به هم میزنم و قیافمو یه جوری میگ...
نویسنده :
مجتبى
14:20







